چگونه می خواننت ؟
با چه نگاهی ؟ امید یعنی چه ؟
آهها ٬ اشکهای خشکیده روی چادر سپید یعنی چه؟
دوباره همان حس همیشگی ٬ سردرگم و نگران
بد ؟ خوب ؟ فرشته ؟ شیطان پلید یعنی چه ؟
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 22:56 توسط امیرحسین
|
برای دیدنت هیچ وقت این قدر بی شوق نبودم.
+
نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 10:0 توسط امیرحسین
|
نمی دونم اول آدم همکلاسی رو می خواد یا جزوه شو . بعضی ها می گن کسی که میری ازش جزوه می گیری به خاطر قیافشه و بعد از اون جزوشو می خونی ! گروه دیگه بر این باورن که فرد به دنبال کامل ترین و تمیز ترین جزوس و تیریپ صاحب اون ابدا دخالتی در نحوه انتخاب نداره . و عده ای که بخش زیادی رو هم تشکیل می دن به دنبال خوشتیپی و خوش خطی تواما هستند!
در این مدت کوتاه به علت عدم توجه کافی به دروس از همه نوع جزوه گرفتم .
جزواتی که بعد از فتو شدن یک راست به سطل زباله سرازیر شدن !
و فکر می کنم به افقهای جدیدی در جزمولوژی (جزوه شناسی ! ) دست پیدا کردم! با یه نگاه می شه تشخیص داد که فرد خوش خطه یا نه ٬ همه حرفهای استاد رو می نوسه یا خلاصه می کنه ٬ اگر ازش جزوه بگیری از فردا با نیش باز بهت نگاه می کنه یا هر وقت می بینت خودشو گم و گور می کنه و...خیلی چیزایه دیگه...
*: تو هم خوشکلی هم جزوه هات خوشکلن و هم روحه قشنگیم داری عزیزم!
**: هنوز به روح اعتقاد داری ؟ D:
***!؟؟ : ببخشید من این جزوه هارو واسه شما پاکنویس کردم !
صبح امتحان : سلام ببخشید من یادم رفت این جزوه من که فتو کردین ماله ترم یک بود.اون بخشها حذفه کلا!
.......
................!؟
+
نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 1:20 توسط امیرحسین
|
ازت بدم میاد..
برای تمام نگاههای عاشقونت . واسه چشمهایی که تا آخرین ذره روحمو مکیدن و با خودشون بردن . واسه حجم شکسته زیر بار عشق . واسه درخشندگی چشات که هر نوری جلوش رنگ می باخت . واسه اون نگاه آخر . قبل رفتن. واسه دودلی دلشوره دلتنگی .واسه غرورت وغرورم که زیر پا لهش کردم . برای آخرین لحظه . اون حرف آخر . خداخافظی لعنتی .و کاش بر می گشتم ورفتنتو نگاه می کردم...
تو نگاه می کردی ؟.....
+
نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 16:25 توسط امیرحسین
|
بدون تو آیا؟ بدون تو هرگز .
بدون من آری . بدون تو هرگز
این چه رسم دیوانگیست؟دیگر ... . آی مردم . یکی اینجا کرخت شده! یخ زده. از سرما نه . عشقش نمی زند ! او را به بیمارستان عشاق ببرید . بخش ۴ سکته عشقی .به شوک محتاج است ٬ گوشه چشمی ٬ نگاهی ٬ شاید بوسه داغی .....
تقدیم به عشق . با عشق ؟
+
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 3:25 توسط امیرحسین
|
همین طور که به گوشه ای از دیوارخیره شده بودم٬ همون ترکی که فکر می کردیم رنگ کردن پرش می کنه ولی یه چند ماه بعد دوباره سر و کلش پیدا شد ٬ بازهم اومدی ٬اینگار واسه احساسات من هیچ ارزشی قائل نیستی ٬ هر وقتکه بخوای میای و داغونم میکنی ... نمی تونم بیرون بیام .هرچی سعی می کنم به چیز دیگه ای فکر کنم نمی شه ٬ این ترک دیوار همین طور بزرگتر می شه ٬ با اینکه رنگش کردیم باز هم ترکش پیدا شده ٬ زخمی شده ٬ یه زخم عمیق که هیچ جور نمیشه پوشوندش از اونها که بوی تعفنش تو صورتت می زنه ٬ فکردلسوزی رو هم از سرت می پرونه .....دیوارمون یه زخم عمیق داره .
نمی دونم اصلا دیگه به من فکر می کنی ؟ ...دلم یه زخم عمیق داره.....از اونهایی که هرچی رنگش کنی باز هم بوی تعفنش تو صورتت می زنه..
+
نوشته شده در چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 2:30 توسط امیرحسین
|
در چند روز گذشته نشستم و فقط فیلم دیدم ! در حالی که می دونم باید درس بخونم ! ولی نمی دونم چرا نمی خونم ! فکر کنم باید ریاضی رو حذف کنم !
فیلمهایی که امروز دیدم juno , No country for old men , the bucket listبودن که البته از دیدن هیچ کدومشون پشیمون نیستم و دیدنشون رو به همه توصیه می کنم . مخصوصا جونو رو که شخصیت با مزه ای داشت .داستان در مورد یه دختر ۱۷ سالس که نا خواسته باردار می شه و تصمیم می گیره بچه شو به یه خانواده که بچه دار نمی شن اهدا کنه . و نوع نگاه فیلم بسیار عادی و ساده بود که من واقعا لذت بردم.
امروز برای عاشورا بود . نمی دونم چقدر اتفاقات بدی تو این روز افتاده . می گن اونقدر مصیبت بزرگی بوده که موجودات قبل و بعد از اون تاریخ عزاداری می کنند.تو یکی از این جلسات بود که سخنران می گفت "اگر یه سری دستور العمل رو انجام بدی -که البته ساده نیست- می تونی روز عاشورا رو ببینی . البته صحنه افتادن امام حسین (ع) از اسب رو نمی تونی ببینی . ولی بقیه ماجرا ها رو چرا . " نمی دونم چجوری میشه ولی واقعا دوست دارم بدونم چه اتفاقی افتاده ...
امروز تولدم بود . حس خوبیه که افرادی که می شناسی بهت تبریک بگن . اینکه یه عده تورو یادشون باشه حس خوبیه . قبلا همیشه تاریخ تولدمو از تو اورکات و بقیه جاها حذف می کردم . و نمی خواستم کسی بدونه ولی بعدش به این نتیجه رسیدم که شاید با نشون دادن روش محبت کردن به دیگران رابطه ای بهتری رو با اونها رقم بزنم. یعنی وقتی دوست من دوست داره دوستیه خودشو به من نشون بده منم با نشون دادن راهش و تشکر از اون رابطمون رو تقویت کنم.
امروز همه جا نظری می دادن و چند نفر در خونمونو زدن و برامون شله و شله زرد آوردن من هم که یکم زیاده روی کردم . الان اگر گردنمو کج کنم از تو گوشام شله ها می ریزه بیرون !
رابطه بسیار پیچیده ای شده .نمی دونم تموم کردنش چقدر به تموم شدن سرگیجه هام کمک می کنه . قبلا مطمئن بودم که کمک می کنه ولی الان اصلا نیستم.
+
نوشته شده در شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 23:49 توسط امیرحسین
|
ببین . اون دختره ردیف دوم . پشت سر استاد . از تو خوشش اومده . بیا اینم شمارش . بهش اس ام اس بده . بگو کیوان باهات صحبت کرده و شنیدم از من خوشتون اومده قضیه چیه !!!
سرخ شدم.یه لحظه انگاری صداهای اطرافمو نمی شنیدم . مثله یه شوک. هرچی می گفت فقط سرمو تکون می دادم..
....
...
کی ؟...
همون ببین پشت سر استاد.
ببین آخه..
زود باش دیگه ..
به صورتش نگاه کردم . هیچ اثری از هیچ چیز نبود. آخه مگه من کاری کرده بودم ؟..
زود باش دیگه .
---- salam ,keivan ba man sohbat karde , befarmaeid
----- bale ? shoma ?
و تمام شد. نمی دونم باید چه عکس العملی باید نشون می دادم. یا چه کاری انجام می دادم.
نمی دونم اصلا شروع کردن یه رابطه با یه نفر که اصلا هیچ حسی نسبت بهش نداری باید چجوری باشه .
-چرا اینجوری بهش جواب دادی ؟ بفرمایید یعنی چی چرا دعوا داری ؟
- چی باید می گفتم ؟
-بابا دختره دیگه . باید نازشو بکشی !
- ببین من اصلا اینطوری جالب نیست واسم . می بینمش باهاش حرف میزنم.
-آها خوب ببین پس بعد از کلاس می بینمت اینا دارن می رن همون موقع برو باهاش حرف بزن باشه ؟
- آها .
...
...
..
-خوب چیکار کردی ؟ شیری یا روباه ؟
-نشد برم وقت نشد.
- باشه فقط ببین با کسی در این مورد حرف نزن.
-باشه.
هنوز نمی دومنم تمام این اتفاق ها واسه چی افتاد...
+
نوشته شده در سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 18:27 توسط امیرحسین
|
یه پست طولانی نوشتم ولی یهو خطا داد و پاک شد! الان این یه چیزه دیگست وای کفرم در اومده !
جشن چلچراغ رو دیگه همه ازش نوشتن .نمی دونم چرا اون حسه قدیمی رو برام نداشت. البته فکر می کنم دیگه دارم بزرگ می شم و قرار نیست مثله گذشته تحت تاثیر خوشحالیها و کف زدنها و همصدا شدنها قرار بگیرم. تو جشن.
-ترافیک توی تهرون تعریفی کاملا جدا داره ! خیابونی که پر ماشین بود و راننده با سرعت 2 کیلومتر در ساعت حرکت می کرد واسش مثه بزرگراه بود .می کفت الان اصلا ترافیکی نیست . من همین مسیرو (3 کیلومتر بود ) رو دیروز 3 ساعته اومدم ! دیر رسیدم 4:30 برزو ارجمند ترانشو خونده بود .من نشنیدم خیلی ها بعدش تعریف کردن ازش.
-دیدن بهاره رهنما و فرزاد حسنی جالب بود . بعد از کوله پشتی جاش تو تلویزین خالیه.
-گلشیفته فراهانی با پدرش اومد . شخصا احترام زیادی برای این خانواده قائلم و یه جورایی باید جالب باشه یه نفر هم که من نمیشناختم با انبوهی از ریش اومد رو صحنه . که خوب نمی دونم نامزد یا همسر گلشیفته فراهانی بود .پدرش اونجا پشتیبانی خودش رو نشون داد.
-محسن نامجو اینگاری نسبت به همه چیز بی تفاوت بود. یا یه غم بزرگ داشت. به هرحال این غمزدگی و دپرس بودنش تو چش می زد. از اینکه فارق التحصیل سمپاد مشهد بود من افتخار کردم !
-چلچراغیها مثه همیشه خوب بودن .شخصا دوست داشتم منصور ظابطیان بیشتر حرف بزنه. امیر مهدی ژوله بار طنز جشن رو یکتنه به دوش کشید.
-خاتمی رو در 2 ماهه گذشته 2 بار از نزدیک دیدم و کم کم .... نمی دونم داره اون شخصیت کاریزماشو برام از دست می ده . نمی دونم داره چی می شه . با اینمه هنوز براش ایستاده دست می زنم . ولی دیگه درک کردنش برام سخت شده. بازی قدرت و سیاست بازی کثیفیه . نمی دونم خاتمی چقدر نقششو تمیز انجام داده..
-حرف زدن با ابطحی یکم از فکرایی که در موردش می کردم رو رد کرد. فکر نمی کردم اونقدر سیاسی باشه . و حرف زدنشم خشک بود .البته در دوران حاضر که همه بسیج شدن . مثه یه ارتش شاید باید اینطور باشه .
-آخرش همه داشتن از هم امضا می گرفتن و با هم عکس می گرفتن و در کل صمیمیتی حاکم بود بر فضا ! یه جورایی با خودم گفتم نویسنده هم نشدیم !
-قطار 11 شب تهران مشهد مثله سلوله !
- نقشه تهران اولین چیزیه که باید داشت . واقعا بزرگه و انتخاب مسیر سخته.
-همه امکانات ماله تهرونیاس ! آدمهای باحالی بودن و من احساس کردم لیاقتشو دارن.
- یه توره 3 ساعته تو دانشگاه صنعتی شریف داشتم و اونجا به اون همه فعالیت و جو دانشجویی غبطه خوردم. زیبا بود. جو قشنگی داشت .فعالیتهای فوق برنامه بسیار زیاد . فضای آزاد واسه حرف زدن . و نشاطی که تو روحیه دانشجوها دیده می شد.
-بازم هست ولی این که پاک شد الان تو روحیمه !
+
نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386ساعت 18:3 توسط امیرحسین
|
بالاخره از چلچراغ باهام تماس گرفتن.
گفتن اگه میای که دعوتت کنیم.
دفعه قبل که تماس گرفتم گفتن که دیگه بهمون مجوز ندادن و نمی تونیم. ولی الان مثل اینکه مشکلشون بر طرف شده بود.خیلی خوشحالم . من دارم مییااااام هورا . شبه چله من اومدم...!
+
نوشته شده در جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 20:20 توسط امیرحسین
|