تبليغاتX
ایستاده با مشت
دوست دارم بمیرم ..
مرگ آرام و تدریجی ، هر لحظه قسمتی از وجودم را به باد بسپارم ، آرام آرام..آنگونه که بتوانم با هر ذره ام خداحافظی کنم. مثل کاج خشکیده شعله ور در باد.

دوست دارم ذره ذره ذوب شوم، مانند قطعه سرگردان یخی که سر از آبهای گرم در آورده است. به آرامی کوچک شوم ، کوچک و کوچکتر...

تا آنجا که....یکی شوم با همه اطراف ، غرق شوم در دریا در باد ... و روان....

+ نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 0:22 توسط سیتورا |

دوست داشتم یک کافه داشته باشم . جایی مردم بیان و بشینن و حرف بزنن ، کم نور با دودی که تو هوا پیچیده و صدای آهنگ پیانویی که گاها با صدای خواننده قاطی می شه .
پیرمرد دنیا دیده ای که مشتری همیشگیمه و اون گوشه سمت راست جایی که هم به در مسلطه و هم می تونه تو خیابون سرک بکشه و شاید با دیدن دختر پسرا جوونی که دست تو دست هم خندون از پشت شیشه رد می شن، یادی از گذشته ها کنه.
پشت پیشخون می شینم و به مشتری های جدیدم خوش آمد می گم، بعضی وقتها بی اینکه بخوام به یه میز زل می زنم ، جایی که پسر جوونی دستشو رو روی دست دخترک کناره  آب میوه که تا نصفه خورده شده می ذاره ، و برای هم از آینده می گن، از اینکه قراره دنیا رو تکون بدن. با هم برن خارج ، بچه دار شن ، پیر شن ، و هزار تا آرزوی بزرگ و کوچیک دیگه و من ...با دیدنشون بر می گردم به گذشته ها ،به وقتی که با هر نفست قلبم وا می ساد . وقتی که خیره می شدم به لبات ، درخشندگی عجیبی داشتن ، یا وقتی که تو چشات نگاه می کردم و برق می زدن....وقتی تو بودی دیگه هیچ چی نبود. کاشکی زمان وا میساد ، نمی دونم تا حالا کسی همه عمرشو تو کافی شاپ خیره به جلو زندگی کرده ؟ من کردم ، لحظه ای که تو چشام نگاه کردی ، یه لحظه ، هیج چی نگفتیم ، به اندازه تمام عمرم زندگی کردم.....

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 14:4 توسط سیتورا |

 دوست دارم بنویسم دوست دارم
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 4:5 توسط سیتورا |

دیروز داشتم به این فکر می کردم که الان خیلی راه بهتری جلو پیش دارم ، باید راه خودمو مشخص کنم و خیلی خیلی برنامه دار تر جلو برم ، دلم یه دوست نزدیک و پایه می خواد.....یه رفیق که همفکری هاش منو و خودشو جلو ببره ، نمی دونم ، دوست دارم براش مفید باشم و برام مفید باشه... یه پا می خوام.....

+ نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 15:25 توسط سیتورا |

-الان اصلا اینجوری نیستما ،یعنی مثلا اگر کسی منو نخواد منم نمی خوامش
-خوب اگه اینطوری نباشه که همه دیوونه می شن
- آره ولی قبلا که اینطوری نبود
-یعنی چی ؟
- یعنی قبلنا جوون که بودم یکی رو می خواستم هنوزم می خوام ، الان تهرانه یعنی اگه بگه می خوام ببینمت فردا صبح اونجام ! ولی فک کن که بگه !
-خل ! D: چرا پسرا اینجورین ؟
-  چرا خل ؟  D:
- یکم براش کلاس بذار !
-بلدم ، نمیاد D:
-من کلا خدای کلاس گذاشتنم موقع بیرون رفتن D: 
-بابا من خودم ریش سفیدم مشاوره می دم تو این چیزا ،ولی  این یه مورد فرق داره...
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 22:16 توسط سیتورا |

صبر می کنم تا برای بودن با تو بهانه ای داشته باشم.
بهانه با خبر شدن از حالت هر 2 روز زنگی می زنم و حرفی می زنیم و می خندیم ، و نمی دانی که این تماسهای چقدر برای من حیاتیند.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 11:20 توسط سیتورا |

احساس متعلق بودن به هیچ
حسی میان بودن و نبودن
از قرار های نانوشته گفتن
آویزان شدن از پوسیده ترین ریسمان زیبای زندگیم
چشم بستن بر روی تمام نمی خواهم هایت
ندیدن تمام فاصله های بین ما و برای لحظه ای ، لحظه ای کوتاه در آغوش می گیرمت.
گونه ام می بوسی و خندان دور می شوی
و من مست بوسه ات تلو تلو خوران می آیم....

می آیم ... شاید برای بوسه ای دیگر ،  برای مستی دوباره
برای غوطه ور شدن در همه من ، در هیچمان......

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 23:3 توسط سیتورا |

دستانت را گرفتم. فکر می کردم حال باید آن حس معنوی طغیان کند ...
صبر کردم....
اه ....لعنتی ....فقط هوس بود.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 19:34 توسط سیتورا |

-چرا جوابمو نمی دی ؟ توروخدا نرو ، باور کن نمی تونم....
-نه ، من هیچ وقت برای تو نبودم ، باید برم.

{پرده آرام آرام پایین می آید ، صدای ممتد تشویق تماشاگران ، و من ...کماکان نشسته ام و اشک می ریزم....}

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 1:2 توسط سیتورا |


تو مرا می رانی ....من به صد بوق می آیم باز

+ نوشته شده در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 19:53 توسط سیتورا |

تمام روزها به این فکر می کنم که چطور می شود یک انسان این دقدقه هارا نداشته باشد. آنهایی که فکر نمی کنند با زندگیشان چه می کنند؟ هدفشان از زندگی چیست ؟

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 10:52 توسط سیتورا |

نمی شه دید و دل نباخت

نمی شه چشم ها رو بست

نمی شه توی اون نگات

غرق نشد ،نمی شه جست

نمی شه عاشقت نشم  ، ازم نخواه ای بی وفا

بهم نگو غریبه ایم

زندگیمو نکن تباه

بازم دوباره تر شدم

تو حوض آینه چشات

آخه چطور دلت میاد

بی رحمن چشمای سیات



+ نوشته شده در پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت 20:55 توسط سیتورا |

دوباره فکر می کنم.

عشق ؟ آیا وجود داشته ؟ هیچگاه ؟ هیچ وقت عاشق بوده ام ؟

نمی دانم . این چطور احساسیست که گاه هست  و گاه نیست ...

یعنی هوس است ؟ اگر عشق بود کم نمی شد ؟ تغییر نمی کرد؟

......ریشه تردید بخشکد کاش.....

+ نوشته شده در شنبه یکم فروردین 1388ساعت 18:50 توسط سیتورا |

مشکل اینجاست که نوشتن از تمام حرفهای دل کاری بس بیهوده است

کسی چه می داند که روزهای سیاه من چظور می گذرند. حتی اگر داد بزنی و هوار بکشی و از خود بگویی و بشنوی و بخواهی که بشنوند و باز می بینی می شنوند هر آنچه می خواهند و بس تنهایم . با تمام بار گناهان  و خواسته هایم که مرا در میان گرفته اند . خدایم کو ؟ صدایم را می شنود و نگاه می کند؟ من گم کرده راه را چه کسی به خانه خواهد برد ؟چراغی روشن کرده ام تا چشم می بیند صحراست . چشم می بندم و می دوم و هر گاه و بیگاه پایم به تخته سنگی می گیرد . می نشینم و از سر استیصال گریه می کنم . به خودم و زمین و زمان دشنام می دهم، کمی آرام می شوم و دوباره راه می افتم. خدای من کجاست؟ راهم را چرا نشان نمی دهد؟
به خدا هرکجا بگویی می روم خدا ...نشان بده ......کجایی ؟.......

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 18:46 توسط سیتورا |

چه روز سردی.....دل آرام نمی گیرد.....

نمی خرند......
چوب حراج زده ام .
امروز تعهد را حراج کردم
عشق را مفت می دهم
2 مسئولیت رایگان همراه  هر عشق می دهم
معصومیت را کسی نمی خرد آن گوشه گذاشته ام هرکس خواست بر دارد.

می خواهم فقط دروغ بیاورم . عجیب بازارش گرم است.....

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 18:53 توسط سیتورا |

دیگه نمی شه نوشت !

خودمو سانسور نمی کردم . و حالا شاید مجبورم.


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 22:58 توسط سیتورا |

با من باش
حتی اگر دوستت دارم گفتن هایم ذره ای تکانت ندهد.
حتی اگر بارها بگویی عاشقم نیستی و می دانی که چه می سوزد...
تمام زندگی من به همین لحظات کوتاه با تو بودن است و تو چه راحت
حتی اگر بی تفاوت نگاهم کنی و بپرسی که تمام این مسخره بازیها برای چیست !
حتی اگر شمارش نفسهایم هنگام نزدیک شدنت را نبینی . می دانی تمام روز برای این خلوت کوتاه لحظه شماری می کردم.

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت 0:24 توسط سیتورا |

انزجار ؟! آخرین باری که منزجر شدی کی بود ؟ تو هیچ ایده ای از تنفر نداری ! من با تمام سلولهای بدنم نفرتو زندگی کردم.....هنوز نمی دونی چه خرابی به بار اومده ؟ واقعا هنوز اینقدر خودخواهی ؟ کاش یه روز چشمهات باز بشن .... واقعا برای اون روز دعا می کنم ... روزی که واقعا بفهمی چقدر بد کردی .......

شاید ته مونده احساسم بود که له شد.........

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 21:42 توسط سیتورا |

-دوست دارم خره!  بگو دوسم داری ...
و من فقط نگاهت کردم .....

نمی دانم . در این سردرگمی .... آیا در دسترس بودن دلیل دوریمان است ؟
امیدوارم اشتباه نکرده باشم . بهای سنگینی پرداختیم ....

کاش اینقدر جذاب نبود. همه چیز در برابرش رنگ می بازد.


+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 19:44 توسط سیتورا |

تابو شکست
هنوز زنده ام ،
 و زندگی در  جریان است.







+ نوشته شده در دوشنبه نهم دی 1387ساعت 3:24 توسط سیتورا |