تبليغاتX
ایستاده با مشت

-------------------------------------------------------------------------------
19/09/88  22:10  -salam khoob hasin ?

19/09/88 22:25   -?????

19/09/88 22:27    -man ....hastam.

19/09/88 22:30    -Salam.E! khubin?
--------------------------------------------------------------------------------

تو "در باره الی" می گفت یه پایان تلخ ، بهتر از یه تلخی بی پایانه......

نمی دونم این همه تلخی بی پایان رو برای چی شروع می کنم......
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 22:25 توسط سیتورا |

از تو خوشش می آد
ازش خوشم میاد
دوسش دارم 
عاشقشم 
دوسم داره 
ازم خوشش می آد
ازم متنفره ، ازم خوشش می آد
ازش خوشم میاد دوستش ندارم
دیگه دوستم نداره ازم خوشش می اومد
دوسش داشتم الان تنها دوستیم ! 
فقط دوستیم ولی  دوسش دارم
فرنچ کیس دوست داره 
دوست داره ماچ آرتیستی کنیم
تو خواب همدیگرو خیلی بوسیدیم
همو خیلی بوسیدیم تو خواب ازش خوشم می آد
خوشم می اد اگه همو ببوسیم ازش خوشم نمی آد
خوشم می آد ازم خوشش بیاد ، هیچ وقت همو نبوسیدیم حتی تو خواب ، ازم خوشش می آد دوستم نداره

و من هرشب در آغوش سرد و خشک تنهایی  سر بر بالین می گذارم.....

منتظرت می مانم .....

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 23:6 توسط سیتورا |

چه ساده سادگی کردم ، برایت خواندم و نوشتم و سوختم و سوزاندم و هر روز در میان حرفهای قشنگت دست و پا می زدم و چه خام بودم و چه ساده و چقدر ....

چه ساده بی تفاوتی و من هردم خودم را در منجلاب می کشاندم.احمقی بودم که لاشه مرده ای را بر پشت حمل می کند و دیگران به وفاداریش می بالند و در دل به وی می خندند.

حال می فهمم که انسانها چه خودخواهند و چه خوب که فهمیدم......


--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

گند زدی !
نمی دونم مگه عاشقش نیستی ؟ پس چرا اینطوری کردی؟
ازت نمی پرسم عاشقش هستی یا نه !  راستش مهم نیست ، مهم فقط لحظاتی بود که گذشتند ، و ما خوش بودیم ، خوب بود ، فارغ از این دنیا ، این که به کجا متعلق هستی ، از کجا آمدی ، حال می فهمم چرا
شیطنت های من حالت رو بهتر کرد. زود خسته شدی .

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------


+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 23:12 توسط سیتورا |

تو را آزاد می خواهم
رها چون باد
وزان در هر بیابان ،صحرا ، میان برگهای سبز فروردین

تو بادی و نسیم
ومن نشسته ام ،خیره به دشت ،  با هر نسیم بهاری انگار تازه می شوم

+ نوشته شده در شنبه هفتم آذر 1388ساعت 11:22 توسط سیتورا |

دوست دارم بمیرم ..
مرگ آرام و تدریجی ، هر لحظه قسمتی از وجودم را به باد بسپارم ، آرام آرام..آنگونه که بتوانم با هر ذره ام خداحافظی کنم. مثل کاج خشکیده شعله ور در باد.

دوست دارم ذره ذره ذوب شوم، مانند قطعه سرگردان یخی که سر از آبهای گرم در آورده است. به آرامی کوچک شوم ، کوچک و کوچکتر...

تا آنجا که....یکی شوم با همه اطراف ، غرق شوم در دریا در باد ... و روان....

+ نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 0:22 توسط سیتورا |

دوست داشتم یک کافه داشته باشم . جایی مردم بیان و بشینن و حرف بزنن ، کم نور با دودی که تو هوا پیچیده و صدای آهنگ پیانویی که گاها با صدای خواننده قاطی می شه .
پیرمرد دنیا دیده ای که مشتری همیشگیمه و اون گوشه سمت راست جایی که هم به در مسلطه و هم می تونه تو خیابون سرک بکشه و شاید با دیدن دختر پسرا جوونی که دست تو دست هم خندون از پشت شیشه رد می شن، یادی از گذشته ها کنه.
پشت پیشخون می شینم و به مشتری های جدیدم خوش آمد می گم، بعضی وقتها بی اینکه بخوام به یه میز زل می زنم ، جایی که پسر جوونی دستشو رو روی دست دخترک کناره  آب میوه که تا نصفه خورده شده می ذاره ، و برای هم از آینده می گن، از اینکه قراره دنیا رو تکون بدن. با هم برن خارج ، بچه دار شن ، پیر شن ، و هزار تا آرزوی بزرگ و کوچیک دیگه و من ...با دیدنشون بر می گردم به گذشته ها ،به وقتی که با هر نفست قلبم وا می ساد . وقتی که خیره می شدم به لبات ، درخشندگی عجیبی داشتن ، یا وقتی که تو چشات نگاه می کردم و برق می زدن....وقتی تو بودی دیگه هیچ چی نبود. کاشکی زمان وا میساد ، نمی دونم تا حالا کسی همه عمرشو تو کافی شاپ خیره به جلو زندگی کرده ؟ من کردم ، لحظه ای که تو چشام نگاه کردی ، یه لحظه ، هیج چی نگفتیم ، به اندازه تمام عمرم زندگی کردم.....

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 14:4 توسط سیتورا |

 دوست دارم بنویسم دوست دارم
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 4:5 توسط سیتورا |

دیروز داشتم به این فکر می کردم که الان خیلی راه بهتری جلو پیش دارم ، باید راه خودمو مشخص کنم و خیلی خیلی برنامه دار تر جلو برم ، دلم یه دوست نزدیک و پایه می خواد.....یه رفیق که همفکری هاش منو و خودشو جلو ببره ، نمی دونم ، دوست دارم براش مفید باشم و برام مفید باشه... یه پا می خوام.....

+ نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 15:25 توسط سیتورا |

-الان اصلا اینجوری نیستما ،یعنی مثلا اگر کسی منو نخواد منم نمی خوامش
-خوب اگه اینطوری نباشه که همه دیوونه می شن
- آره ولی قبلا که اینطوری نبود
-یعنی چی ؟
- یعنی قبلنا جوون که بودم یکی رو می خواستم هنوزم می خوام ، الان تهرانه یعنی اگه بگه می خوام ببینمت فردا صبح اونجام ! ولی فک کن که بگه !
-خل ! D: چرا پسرا اینجورین ؟
-  چرا خل ؟  D:
- یکم براش کلاس بذار !
-بلدم ، نمیاد D:
-من کلا خدای کلاس گذاشتنم موقع بیرون رفتن D: 
-بابا من خودم ریش سفیدم مشاوره می دم تو این چیزا ،ولی  این یه مورد فرق داره...
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 22:16 توسط سیتورا |

صبر می کنم تا برای بودن با تو بهانه ای داشته باشم.
بهانه با خبر شدن از حالت هر 2 روز زنگی می زنم و حرفی می زنیم و می خندیم ، و نمی دانی که این تماسهای چقدر برای من حیاتیند.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 11:20 توسط سیتورا |

احساس متعلق بودن به هیچ
حسی میان بودن و نبودن
از قرار های نانوشته گفتن
آویزان شدن از پوسیده ترین ریسمان زیبای زندگیم
چشم بستن بر روی تمام نمی خواهم هایت
ندیدن تمام فاصله های بین ما و برای لحظه ای ، لحظه ای کوتاه در آغوش می گیرمت.
گونه ام می بوسی و خندان دور می شوی
و من مست بوسه ات تلو تلو خوران می آیم....

می آیم ... شاید برای بوسه ای دیگر ،  برای مستی دوباره
برای غوطه ور شدن در همه من ، در هیچمان......

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 23:3 توسط سیتورا |

دستانت را گرفتم. فکر می کردم حال باید آن حس معنوی طغیان کند ...
صبر کردم....
اه ....لعنتی ....فقط هوس بود.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 19:34 توسط سیتورا |

-چرا جوابمو نمی دی ؟ توروخدا نرو ، باور کن نمی تونم....
-نه ، من هیچ وقت برای تو نبودم ، باید برم.

{پرده آرام آرام پایین می آید ، صدای ممتد تشویق تماشاگران ، و من ...کماکان نشسته ام و اشک می ریزم....}

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 1:2 توسط سیتورا |


تو مرا می رانی ....من به صد بوق می آیم باز

+ نوشته شده در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 19:53 توسط سیتورا |

تمام روزها به این فکر می کنم که چطور می شود یک انسان این دقدقه هارا نداشته باشد. آنهایی که فکر نمی کنند با زندگیشان چه می کنند؟ هدفشان از زندگی چیست ؟

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 10:52 توسط سیتورا |

نمی شه دید و دل نباخت

نمی شه چشم ها رو بست

نمی شه توی اون نگات

غرق نشد ،نمی شه جست

نمی شه عاشقت نشم  ، ازم نخواه ای بی وفا

بهم نگو غریبه ایم

زندگیمو نکن تباه

بازم دوباره تر شدم

تو حوض آینه چشات

آخه چطور دلت میاد

بی رحمن چشمای سیات



+ نوشته شده در پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت 20:55 توسط سیتورا |

دوباره فکر می کنم.

عشق ؟ آیا وجود داشته ؟ هیچگاه ؟ هیچ وقت عاشق بوده ام ؟

نمی دانم . این چطور احساسیست که گاه هست  و گاه نیست ...

یعنی هوس است ؟ اگر عشق بود کم نمی شد ؟ تغییر نمی کرد؟

......ریشه تردید بخشکد کاش.....

+ نوشته شده در شنبه یکم فروردین 1388ساعت 18:50 توسط سیتورا |

مشکل اینجاست که نوشتن از تمام حرفهای دل کاری بس بیهوده است

کسی چه می داند که روزهای سیاه من چظور می گذرند. حتی اگر داد بزنی و هوار بکشی و از خود بگویی و بشنوی و بخواهی که بشنوند و باز می بینی می شنوند هر آنچه می خواهند و بس تنهایم . با تمام بار گناهان  و خواسته هایم که مرا در میان گرفته اند . خدایم کو ؟ صدایم را می شنود و نگاه می کند؟ من گم کرده راه را چه کسی به خانه خواهد برد ؟چراغی روشن کرده ام تا چشم می بیند صحراست . چشم می بندم و می دوم و هر گاه و بیگاه پایم به تخته سنگی می گیرد . می نشینم و از سر استیصال گریه می کنم . به خودم و زمین و زمان دشنام می دهم، کمی آرام می شوم و دوباره راه می افتم. خدای من کجاست؟ راهم را چرا نشان نمی دهد؟
به خدا هرکجا بگویی می روم خدا ...نشان بده ......کجایی ؟.......

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 18:46 توسط سیتورا |

چه روز سردی.....دل آرام نمی گیرد.....

نمی خرند......
چوب حراج زده ام .
امروز تعهد را حراج کردم
عشق را مفت می دهم
2 مسئولیت رایگان همراه  هر عشق می دهم
معصومیت را کسی نمی خرد آن گوشه گذاشته ام هرکس خواست بر دارد.

می خواهم فقط دروغ بیاورم . عجیب بازارش گرم است.....

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 18:53 توسط سیتورا |

دیگه نمی شه نوشت !

خودمو سانسور نمی کردم . و حالا شاید مجبورم.


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 22:58 توسط سیتورا |